پارت شصت و هفتم :


فصل 43
پشت میز آشپزخانه نشسته، دست زیر چانه برده و با علاقه به او می‌‌نگریست. باورش نمی‌‌شد خدا خواسته اش را بر آورده کرده و اکنون او را در کنار خود دارد. الهه لبخند زد. دست او را میان دستانش گرفت و گفت:
ـ باورت نمی‌‌شه به همین راحتی به هم رسیدیم؟
میثم دستان او را فشرد و لبخند زد:
ـ نه. باور نمیکنم!
چشمان الهه رنگ محبت گرفت:
ـ میثم می‌‌خوام یه چیزی بگم.
ـ سرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    هه نگین خودش دوستش رو تو این دردسر انداخته حالا شاکی هم هست🤬🤬اگه تو بهش گفت بودی درس بخون هی نگفته بودی داداشمو جمع کن اونم الان بچه نداشت که تو باهاش قهر و دلسوزی کنی والا عالی بود مرسی مرضیه جونم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نگین با تمام ناراحتی و خشمی که از پرهام داشت چون خواهر بود، نمی‌تونست مرد دیگه‌ای رو جای برادرش ببینه و از اون مهم‌تر اینکه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بچه برادرش هم زیر دست ناپدری بزرگ شه. قلبا می دونست حق با الهه ست ولی عملا خلافش رو نشون داد💔🙏❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    آخ ازماآدمهاکه به نفعمون باشه عالی میشه به نفع دیگران بدمیشه یاداین شعرافتادم که مابه غم و اندوه خودساخته ایم دگران چراآتش برغم خودمیزنن زنجیراندوه سلسه دوست برگردنم نهاد.............عالیه بانو

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حکایت نگین و الهه حکایت خیلی از دوست‌هاست. چه شعر زیبایی عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    چه آدمهایی هستند ،با اینکه میدونه مقصر اصلی پرهام بوده بازم از الهه دلخوره ،دم شما گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖

    ۳ سال پیش
کپی شد!